تبليغاتX
دریا شب
شعر
 روی ما را علی مزن به زمین!
 

علي اي منتهاي صبر و يقين  
اي زبان خدا، خلاصه دين

روح سبز دعا، عبادتِ سرخ! 
اي گلستان حق زتو رنگين

هر سحر پلک مي زند بر هم  
در هواي تو، صبح مهرآيين

تا که در سايه ات شود روشن  
چشمه آفتاب روشن بين

چيست گردون مگر عنايت تو  
که بگردند آسمان و زمين

اي به پاي تو ايستاده فلک  
کهکشان از تو گشته صدرنشين

برگي از نوبهار رأفت توست  
سدره المنتهي، بهشت برين

اي شهادت به آبروي تو سرخ  
اي به قاموس خون شهيدترين

کمترين بنده ات «جوانمردي» است 
اي کريم اي خداي مرد گزين

مهر و مه وامدار مهر تواند  
روشن از توست چشمه پروين

از نگاه سحر چنين پيداست  
داغ عشق تو را زده به جبين

با تو در کام کودکانِ يتيم  
تلخي روزگار شد شيرين

تا تو بودي علي، شبي نگذاشت  
سر بي شام بر زمين، مسکين

نه خدايي تو نه فروتر از آن  
نيست ادراک من فراتر از اين

به يقين بعد از آفرينش تو  
آمد از جانب خدا تحسين!

چون توانم زچند و چون تو گفت  
چند گويم تو را چنان و چنين

دلم از کوچه هاي شک برگشت  
با تو رفتم به ماوراي يقين

شدم آماج تير عشق و جنون  
تا برآمد کمان غم ز کمين

دل من بود و زخمهاي عميق  
دل من بود و آتشي سنگين

يک شب آن شب که مي رسيد به عرش 
از دلم ناله هاي زار و حزين

گفتم اي دل چه مي کني با غم  
گفت حال مرا مپرس و مبين

زان که بيماري ام ز بيدردي است  
درد و غم مي دهد مرا تسکين

غم عشق علي دواي من است  
سرخوشم با غمي چنين شيرين

نام پاکش چو بر لب آوردم  
شد مشامم ز دوست عطرآگين

اي علي جز تو کيست شافع خلق 
نزد خالق به روز بازپسين

در همان روز ناگزير که هست  
در کفم نامه اي سياه ترين

روز آتش، که عاشقان غمت  
در پناه تواند سايه نشين

من چه دارم به جز عنایت تو؟!
روي ما را علي مزن به زمين

 

|+|نوشت ناصر فیض در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389  |
 صبح محتوم
از قضا آنچه نوشتند به پيشاني ها 
اينقدر هست که ماييم و پريشاني ها

از همان صبح تجلاي تو در ساحت جان
وقف سرگشتگي ما شده حيراني ها

در غم آباد جهان عشق تو گنجي ست گران
بي سبب دل نسپرديم به ويراني ها

آنچه گفتيم و شنيديم فقط نام تو بود
اي به نام تو همه شور غزلخواني ها

با غم عشق تو شاديم که باور داريم
بعد هر دشواري مي رسد آساني ها

کاش مي آمدي و مهر تو دعوت مي کرد
صبح محتوم جهان را به گل افشاني ها

|+|نوشت ناصر فیض در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 گناه اول
            

 "گناه اول" گزیده ایست از شعرهای جدی و طنز که انتشارات "تکا" به چاپ و نشر آن اقدام کرده است. 

 

|+|نوشت ناصر فیض در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 بچه های پاپتی

اين قصة تنهائي يه                        

بچّه‌هاي پاپتي يه

گريه ها كه هميشگي                            

خنده ها كه نوبتي يه 


ادامه مطلب ...
|+|نوشت ناصر فیض در یکشنبه ششم بهمن 1387  |
 آیینه ی فرات
شكست باورت اي كوه پشت خنجر را   
نشاند در تب شك غيرت تو باور را

برادري به وفا داري تو معني يافت   
كه از گلوي تو فرياد زد برادر را


ادامه مطلب ...
|+|نوشت ناصر فیض در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 
 
بالا