تبليغاتX
دریا شب
شعر
 برای پدرم
تمام عمر نشستی کنار غربت خویش

شبیه کوه  زدی تکیه بر صلابت خویش

برای غربت یاران  گریستی  چون ابر

و شانه ای  نتکاندی  برای غربت خویش

صریح بودی و صادق ٬ به رسم آینه ها

نبود سهم تو جز سنگ ٬ از صداقت خویش

دلت  اگر چه شکست از هجوم حادثه ها

ولی دلی نشکستی به حکم فطرت خویش

تقاص غیرت و مردانگی ست  تا  همه عمر

تو در حصار بمانی  به جرم غیرت خویش

در این زمانه ی در یوزه پروران ٬ چه کند

گدایی ار نکند مرد٬ از قناعت خویش؟!

حریم حرمت تو  جای شکوه ی من نیست

مرا ببخش- خدا را -پدر ! به حرمت خویش

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در جمعه بیست و دوم دی 1385  |
 
 
بالا