تمام عمر نشستی کنار غربت خویش
شبیه کوه زدی تکیه بر صلابت خویش
برای غربت یاران گریستی چون ابر
و شانه ای نتکاندی برای غربت خویش
صریح بودی و صادق ٬ به رسم آینه ها
نبود سهم تو جز سنگ ٬ از صداقت خویش
دلت اگر چه شکست از هجوم حادثه ها
ولی دلی نشکستی به حکم فطرت خویش
تقاص غیرت و مردانگی ست تا همه عمر
تو در حصار بمانی به جرم غیرت خویش
در این زمانه ی در یوزه پروران ٬ چه کند
گدایی ار نکند مرد٬ از قناعت خویش؟!
حریم حرمت تو جای شکوه ی من نیست
مرا ببخش- خدا را -پدر ! به حرمت خویش
|
+| نوشته شده توسط
ناصر فیض در جمعه بیست و دوم دی 1385
|