چه دیر و دور شد این٬ وعده های فردایت
چه لحظه ها که نمردند ٬در تمنایت
شبی نشد که تو پیدا شوی و من از شوق
چو قطره گم نشوم ٬در حضور دریایت
کنار پنجره های جهان٬ منم آن چشم
که تا ابد نشود سیر ٬از تماشایت
ببار٬ بر شب سنگین این تمدن کور
ستاره و سحر از چشمهای زیبایت
بیا! که بشکند آخر طلسم این شب پیر
بیا! که بشکفد آیینه از قدمهایت
برای آمدنت٬ روز و شب غزل گفتم
کنار شب ننشستم ٬مگر به نجوایت
زبان شعر و تغزل٬ چقدر کوتاه است!
برای پنجره های بلند بالایت!
|
+| نوشته شده توسط
ناصر فیض در سه شنبه دوم مرداد 1386
|