آنها سهمی از لبخند
نداشتند.
ساعت دو صبح است
- دو صبح امشب!-
آمده ام که٬ آمده باشم.
سارا غلط(غلت) می خورد
من غذای سرد همیشه را٬
که می شنوم:
"خانم!پدرم اون وقت
سر کاره"
سارا مشق اش را نوشته است:
"بابا! فردا برای دیدن خانه ی سالمندان میرویم٬ من!"
رضایت نامه با پول
حتماً!
و من میفهمم که بچه ها
گاهی لبخند را
از کجا می خرند...
|
+| نوشته شده توسط
ناصر فیض در سه شنبه دوم مرداد 1386
|